تبلیغات
رهروان کوثر - شهادت بنی‌هاشم

رهروان کوثر

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ رهروان کوثر خوش آمد میگویم ... برای سلامتی آقا صاحب الزمان صلوات .

 

شهادت قمربنی‌هاشم

پس از آنكه یاران وفادار امام حسین‌(علیه السلام) یكایك با مبــارزه‌ای دلیـرانه

و بی‌مانند  به درجة رفیـع شهـادت نایل شدند، اهل بـیت آن حضـرت نیـز برای دفاع از حریم امامت، فداكارانه جان فشانی كردند.

شهادت سقای دشت كربلا، حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام)


حضرت عباس بزرگترین فرزند امّ البنین(سلام الله علیها) و پسر چهارم امیرمؤمنان، علی‌(علیه السلام) بود كه كنیه‌اش ابوالقاسم و ملقب به سقا و علمدار سپاه امام حسین‌(علیه السلام) بود. او آن-چنان زیبا و خوش اندام بود كه به او «قمر بنی‌هاشم» می‌گفتند و چندان بلند بالا و رشید كه وقتی بر اسب سوار می‌شد، پای مباركشان به زمین می‌رسید . عمر پر بركت آن حضرت سی و چهار سال بود كه هم عصر با پنج تن از معصومان بود. امام صادق‌(علیه السلام)می‌فرمایند: «عمویم عباس دارای بصیرتی نافذ و ایمانی محكم و استوار بود كه در ركاب امام حسین(علیه السلام) نیكو مبارزه كرد تا به شهادت رسید ».

در تاریخ آورده‌اند كه روز عاشورا چون عباس‌(علیه السلام) تنهایی و مظلومیت امام حسین(علیه السلام) را دید به محضر ایشان رسید و عرض کرد: «آیا به من رخصت میدان رفتن می‌دهی؟»

امام با شنیدن این سخن، به شدت گریست و فرمود: «ای برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستی».

عرض كرد: « سینه‌ام تنگ شده و از دنیا خسته شده‌ام و می‌خواهم با این منافقان بجنگم.» امام‌(علیه السلام) فرمود: «حال كه عزم میدان كرده‌ای نخست برای این كودكان كمی آب بیاور».

آن گاه قمر بنی‌هاشم بر مركب خود سوار شد و مشك و نیزه خود را گرفت و آهنگ فرات كرد. چهار هزار تیرانداز سپاه عمر بن سعد كه بر شط فرات گمارده شده بودند به طرف او تیراندازی كردند. آن اسوة شجاعت و دلاوری همچون شیر خروشان صفوف آنان را شكافت و هشتاد تن از آن كافران را كشت. سپاه دشمن از قدرت و شجاعت عباس(علیه السلام) درمانده شده، از هر طرف پا به فرار گذاشتند. او وارد فرات شد و خواست مقداری آب  بنوشد؛ مشتی آب برگرفت ولی تشنگی امام ‌(علیه السلام) و اهل بیت آن حضرت به یادش آمد. آب را روی آب ریخت و مشك را پر كرد و با لبانی تشنه از فرات خارج شد.

لشكریان عمر بن سعد از هر طرف راه را بر او بستند و محاصره كردند؛ ولی عباس(علیه السلام) كه هرگز ترسیدن را فرا نگرفته بود و در بی‌باكی همانندی نداشت، همچون تندر بر آنان حمله می‌كرد و مسیر خویش را می‌پیمود كه ناگاه نوفل ازرق دست چپ او را جدا كرد. مشك را بر دوش چپ نهاد، دوباره آن ملعون به جانب آن حضرت حمله‌ور شد و دست راستش را نیز قطع كرد (به روایتی حكیم بن طفیل ملعون كه در پشت نخلی كمین كرده بود دست راست قمر بنی‌هاشم‌(علیه السلام) را قطع كرد).

عباس(علیه السلام) مشك را به سینه چسباند و آن را به دندان محكم گرفت كه ناگاه تیری به مشك خورد و آب آن ریخت. پس از آن تیرهایی نیز به سینه و چشم آن جناب زدند.   همچنین به روایتی، ملعونی نیزه‌ای آهنین بر فرق مبارك حضرت زد و او از فراز اسب به زمین افتاد؛ در آن هنگام بود كه برادر را صدا زد. امام شتابان، سوار بر اسب، خود را به حضرت ابالفضل رساند و كنار بدن او كه بر اثر زخمهای زیاد پاره پاره شده بود به شدت گریست و فرمود: «الان كمرم شكست و راه چاره به رویم بسته شد»؛ تا آنكه حضرت عباس (علیه السلام) جان به جان آفرین تسلیم كرد و روح بلندش كه سراسر عشق و معرفت و ایثار بود به سوی جانان پر كشید .  

حضرت عباس بزرگترین فرزند امّ البنین(سلام الله علیها) و پسر چهارم امیرمؤمنان، علی‌(علیه السلام) بود كه كنیه‌اش ابوالقاسم و ملقب به سقا و علمدار سپاه امام حسین‌(علیه السلام) بود. او آن-چنان زیبا و خوش اندام بود كه به او «قمر بنی‌هاشم» می‌گفتند و چندان بلند بالا و رشید كه وقتی بر اسب سوار می‌شد، پای مباركشان به زمین می‌رسید . عمر پر بركت آن حضرت سی و چهار سال بود كه هم عصر با پنج تن از معصومان بود. امام صادق‌(علیه السلام)می‌فرمایند: «عمویم عباس دارای بصیرتی نافذ و ایمانی محكم و استوار بود كه در ركاب امام حسین(علیه السلام) نیكو مبارزه كرد تا به شهادت رسید ».

در تاریخ آورده‌اند كه روز عاشورا چون عباس‌(علیه السلام) تنهایی و مظلومیت امام حسین(علیه السلام) را دید به محضر ایشان رسید و عرض کرد: «آیا به من رخصت میدان رفتن می‌دهی؟»

امام با شنیدن این سخن، به شدت گریست و فرمود: «ای برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستی».

عرض كرد: « سینه‌ام تنگ شده و از دنیا خسته شده‌ام و می‌خواهم با این منافقان بجنگم.» امام‌(علیه السلام) فرمود: «حال كه عزم میدان كرده‌ای نخست برای این كودكان كمی آب بیاور».

آن گاه قمر بنی‌هاشم بر مركب خود سوار شد و مشك و نیزه خود را گرفت و آهنگ فرات كرد. چهار هزار تیرانداز سپاه عمر بن سعد كه بر شط فرات گمارده شده بودند به طرف او تیراندازی كردند. آن اسوة شجاعت و دلاوری همچون شیر خروشان صفوف آنان را شكافت و هشتاد تن از آن كافران را كشت. سپاه دشمن از قدرت و شجاعت عباس(علیه السلام) درمانده شده، از هر طرف پا به فرار گذاشتند. او وارد فرات شد و خواست مقداری آب  بنوشد؛ مشتی آب برگرفت ولی تشنگی امام ‌(علیه السلام) و اهل بیت آن حضرت به یادش آمد. آب را روی آب ریخت و مشك را پر كرد و با لبانی تشنه از فرات خارج شد.

لشكریان عمر بن سعد از هر طرف راه را بر او بستند و محاصره كردند؛ ولی عباس(علیه السلام) كه هرگز ترسیدن را فرا نگرفته بود و در بی‌باكی همانندی نداشت، همچون تندر بر آنان حمله می‌كرد و مسیر خویش را می‌پیمود كه ناگاه نوفل ازرق دست چپ او را جدا كرد. مشك را بر دوش چپ نهاد، دوباره آن ملعون به جانب آن حضرت حمله‌ور شد و دست راستش را نیز قطع كرد (به روایتی حكیم بن طفیل ملعون كه در پشت نخلی كمین كرده بود دست راست قمر بنی‌هاشم‌(علیه السلام) را قطع كرد).

عباس(علیه السلام) مشك را به سینه چسباند و آن را به دندان محكم گرفت كه ناگاه تیری به مشك خورد و آب آن ریخت. پس از آن تیرهایی نیز به سینه و چشم آن جناب زدند.   همچنین به روایتی، ملعونی نیزه‌ای آهنین بر فرق مبارك حضرت زد و او از فراز اسب به زمین افتاد؛ در آن هنگام بود كه برادر را صدا زد. امام شتابان، سوار بر اسب، خود را به حضرت ابالفضل رساند و كنار بدن او كه بر اثر زخمهای زیاد پاره پاره شده بود به شدت گریست و فرمود: «الان كمرم شكست و راه چاره به رویم بسته شد»؛ تا آنكه حضرت عباس (علیه السلام) جان به جان آفرین تسلیم كرد و روح بلندش كه سراسر عشق و معرفت و ایثار بود به سوی جانان پر كشید .     



[ جمعه 24 آبان 1392 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ ح . احمدی ]

[ نظرات() ]


اَللهُمَ عَجِل لِوَلِیِکَ اَلفَرَج




کلیه ی حقوق این وبلاگ متعلق به آقا صاحب الزمان میباشد و هرگونه کپی برداری از آن مجاز است


مدیریت وبلاگ ح.احمدی